








موزوآ انشا: عزدواج
> اين بود انشاي من
ساعت: 9:17
تاریخ: چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387
هدف راهنمایی در مورد مسال مختلف مربوط به ازدواج معرفی مراکز مشاوره و سایر خدمات
.:
ا مـکـانـات:.
صفحه ی اول
پست الکترونیک
.:
نـویـسـنـده :.
.:
آ ر شـیـو :.
تیر 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
تیر 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
.:
پیوندهای روزانه :.
سراب عشق -علي و مجيد
نابغه ها
قالبساز
پاي عريان جوانكها - سارا
سايت آفتاب
رقص قلم
ساز خسته
دوستت دارم
Far30Mobile
SHophaa
زیبا ترین قالب های
وبلاگ
بزرگترین لینک باکس ايرانيان
هاست و دامين
* طراح قالب*









موزوآ انشا: عزدواج
> اين بود انشاي من
داستان دو مجسمه توي يه پارك در سيدني استراليا دو
مجسمه
بودند يك زن و يك مرد. اين دو مجسمه
سالهاي سال دقيقا روبهروي همديگر با فاصله كمي
ايستاده بودند و توي چشماي هم نگاه
ميكردند و لبخند ميزدند. يه روز صبح خيلي زود يه
فرشته اومد پشت سر دو تا مجسمه ايستاد و
گفت:" از آن جهت كه شما مجسمههاي خوب و
مفيدي بوديد و به مردم شادي بخشيدهايد،
من بزرگترين آرزوي شما را كه همانا زندگي
كردن و زنده بودن مانند انسانهاست براي
شما بر آورده ميكنم. شما 30 دقيقه فرصت
داريد تا هر كاري كه مايل هستيد انجام
بدهيد." و با تموم شدن جملهاش دو تا مجسمه
رو تبديل به انسان واقعي كرد: يك زن و يك
مرد.
دو مجسمه به هم لبخندي زدند
و
به سمت درختاني و بوتههايي كه در نزديكي
اونا بود دويدند در حالی كه تعدادي كبوتر
پشت اون درختها بودند، پشت بوتهها رفتند.
فرشته هر گاه صداي خندههاي اون مجسمهها
رو ميشنيد لبخندي از روي رضايت ميزد.
بوتهها آروم حرکت ميكردند و خم و راست ميشدند
و صداي شكسته شدن شاخههاي كوچيك به گوش
ميرسيد. بعد از 15 دقيقه مجسمهها از پشت
بوتهها بيرون اومدند در حالیکه نگاههاشون
نشون ميداد كاملا راضي شدن و به مراد
دلشون رسيدن.
فرشته كه گيج شده بود به ساعتش يه نگاهي
كرد و از مجسمهها پرسيد:" شما هنوز 15 دقيقه از وقتتون باقي مونده،
دوست نداريد ادامه بدهيد؟" مجسمه مرد با
نگاه شيطنتآميزي به مجسمه زن نگاه كرد و
گفت:" ميخواي يه بار ديگه اين كار رو
انجام بديم؟" مجسمه زن با لبخندي جواب
داد:" باشه. ولي اين بار تو كبوتر رو نگه دار
و من مي رينم روي
سرش."